.. بییم طبیعت ؟؟؟؟!!!! ...
بازم یه جمعه رسید از راه ... این جمعه آروم تر از جمعه قبلی بود ... جمعه هفته قبل ما درگیر مراسمات عموی بزرگ بابا محسن بودیم . که حکم پدر بزرگ داشت برامون نه از بابت سن ، بزرگ خاندان بود ... روحش شاد ... بعد از اینکه صبحونه خوردیم با بابایی رفتیم بیرون تا برا شب که مهمون داشتیم خرید کنیم ... لباس که میپوشوندم بهت میگفتی : " بییم طبیعت ؟؟؟؟ " بابا هم بهت قول داد تا یه ذره ببره و بگردوندت ... الهی بمیرم برات که این هفته زیاد بهت رسیدگی نکردم و همش خونه روحی جون گذاشتمت ، اما بهت بد نگذشته ها وروجک حسابی با روحی جون...








